![]() |
![]() |
|
| عشق |
|
||||||||
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم شهریور 1388ساعت 12:35 توسط احمد حسینی |
|
||||||||
|
***
باچمن درد دل آغاز نمود اینچنین لب به سخن باز نمود
گفت آن دلبر بی مهرووفا دوش می گفت به جمع رفقا
دراین جشن به دامان چمن هركه خواهد كه برقصدبامن
ازبرایم شده گر از دل سنگ كندآماده گلی سرخ وقشنگ
چه كنم من كه دراین دشت ودمن گل سرخی نبود وای به من
در همین جا به سر شاخه بید بلبلی حرف جوان را بشنید
دید بیچاره گرفتار غم است سخت افسرده ز رنج و ألم است
گفت باید دل او شاد كنم روحش از قید غم آزاد كنم
رفت تا بادیه ها پیماید گل سرخی به كف آرد شاید
جستجوكردفراوان چه سود كه گل سرخ در آن فصل نبود
هیچ گل در همه گلزار نبود جز یكدانه گلبرگ سفید
گفت ای مونس جان یارقشنگ گل سرخی زتوخواهم خون رنگ
هرچه باید كنم تسلیمت بهترین نغمه كنم تقدیمت
گفت ای راحت دل ای بلبل آنچنانی كه تو میخواهی گل
قیمتش سخت گران خواهد بود راستش قیمت جان خواهد بود
بلبلك آمده بود آن همه راه بود از محنت عاشق آگاه
گفت برخیزكه جان خواهم داد شرف عشق نشان خواهم داد
گفت گل سینه به خارم بفشار تاخَلَد در دل پرخون تو خار
ازدلت خون چو براین برگ چكید گل سرخی شود این برگ سپید
سرخ مانند شقایق گردد لاله گون چون دل عاشق گردد
تاسحرنیز در این شام دراز نغمه ای ساز كن از آن آواز
شب هواخوش همه جامهتاب است این چنین آب و هوا نایاب است
بلبلك سینه خود كرد سپر رفت سرمست درآغوش خطر
خارآن گل همه تیزو خون ریز رفت اندر دل او خاری تیز
سینه را داد برآن خار فشار خون دل كرد بر آن شاخه نثار
برگ گل سرخ شد از خون دلش مهر بود آری در آب و گلش
شد سحربلبل بی رنج و نوا دیگر از درد نمی کرد ندا
جان به لب سینه ی دل چاک زده بال و پر در خس و خاشاک زده
گل به کف در دل خون غلط زنان سوی مأوای جوان گشت روان
عاشق زار در اندیشه یار بود تاصبح همانجا بیدار
بلبل افتاد به پایش جان داد گل به آن سوخته حیران داد
هرکه می دید گمانش گل بود پاره های جگر بلبل بود
سوخت بسیار دلش از غم او ساعتی داشت به جان ماتم او
بوسه اش داد و وداعی كرد برداشت گل و افتاد به راه
دلش آشفته بود از بیم و امید رفت تا بر در دلدار رسید
بنمودش چو گل خوشبو را دخترک کرد ورانداز او را
قد و بالای جوان را نگریست گفت افسوس پزت عالی نیست
گر چه دم میزنی از مهرو وفا جامه ات نیست ولی در خور ما
پشت پا بر دل آن غم زده زد خنده بر عاشق ماتم زده زد
طعنه ها بود ز هر لبخندش کرد پرپر گل و دور افکندش
وای ازعاشقی و بخت سیاه آه از دست پری رویـان آه
سلام ای کهنه عشق من، که یاد تو چه پابرجاست
سلام بر روی ماه تو، عزیز دل سلام از ماست
تو یک رویای کوتاهی، دعای هر سحرگاهی
شدم خام عشقت چون، مرا اینگونه می خواهی
من آن خاموش خاموشم، که با شادی نمی جوشم
ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم
تو غم در شکل آوازی، شکوه اوج پروازی
نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی
مرا دیوانه می خواهی، زخود بیگانه می خواهی
مرا دلباخته چون مجنون، ز من افسانه می خواهی
شدم بیگانه با هستی، شدم هر آنچه می خواستی
سلام ای کهنه عشق من، که یاد تو چه پابرجاست
سلام بر روی ماه تو، عزیز دل سلام از ماست
بکُش دل را، شهامت کن، مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نمای خلق، مرا تو درس عبرت کن
بکن حرف مرا باور، نیابی از من عاشق تر
نمی ترسم من از اقرار، گذشت آب از سرم دیگر
سلام ای کهنه عشق من، که یاد تو چه پابرجاست
سلام بر روی ماه تو، عزیز دل سلام از ماست سلام ![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 19:26 توسط احمد حسینی |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 10:29 توسط احمد حسینی |
|
|
عاشقی....
عاشقی را شرط اول ناله و فریاد نیست
تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست عاشقی مقدور هر عیاش نیست غم کشیدن نقاش نیست
این روزا سهم عاشقا حسرت و بی وفاییه
اشكهايم را تقديم قلب درياييت ميكنم اما نه . . . ميدانم دوست نداري اشکي از چشمانم جاري شود پس با صدايي که از اعماق وجودم بيرون مي آيد فرياد مي زنم : از صميم قلبي كه به راهت باختم دوستت دارم
چه مغرورانه اشك ريختيم چه مغرورانه سكوت كرديم چه مغرورانه التماس كرديم چه مغرورانه از هم گريختيم غرور هديه شيطان بود و عشق هديه خداوند هديه شيطان را به هم تقديم كرديم هديه خداوند را از هم پنهان كرديم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 16:16 توسط احمد حسینی |
|
|
همه چی ساده شروع شد...
تو مسیر یه خیابون توی یک غروب پاییز زیر چتر خیس بارون یه نگاه ساده از تو یه سلام ساده از من چند تا لبخند شیرین چند قدم پیاده رفتن چند تا پرسش از گذشته چند تا حرف کودکانه دل زدن به قلب دریا یه سوال عاشقانه همه چی ساده شروع شد ساده مثل دل سپردن مثل عاشق شدن تو مثل عاشق شدن من هر قدم که با تو رفتم هنوزم به خاطرم هست کوچه ها تموم نمی شد حتی کوچه های بن بست! دل تو مثل یک آهو که به هیچکی دل نبسته لب تو مثل گل یاس که حریمش نشکسته تن تو مثل برف آب میشه وقت خجالت دست تو پاکه و تازه به کسی نکرده عادت
1- دوستت دارم نه به خاطر تو بلکه به خاطر شخصیتی که در هنگام با تو بودن پیدا می کنم. 2- هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود. 3- اگر کسی آنطور که میخواهی تو را دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد. 4- دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند. 5- بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید. 6- هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی. چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود. 7- تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی بدان برای بعضی افراد تمام دنیا هستی. 8- هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران. 9- شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری از افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر میتوانی شکرگذار باشی. 10- به چیزی که گذشت غم مخور. به آنچه پس از آن می آید لبخند بزن. 11- همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی. 12- خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد. 13- زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 16:12 توسط احمد حسینی |
|
|
چه خوشه عاشق بشیم تو کوچه ها جار بکشیم
رو دیوار خونمون عکس دوتا دل بکشیم شب و روز دلواپسی یارت ندن به هر کسی فال حافظ بزنی تا کی به عشقت برسی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 16:7 توسط احمد حسینی |
|
|
دخترهای امروزی این کلمات خوب حفظ می کنند
وتکرارمیکنند وپسرهای امروزی چقدر زود باورمی کنند {جان شما}
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 17:6 توسط احمد حسینی |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 12:11 توسط احمد حسینی |
|
|
تو مرا می فهمی
من تو را می خواهم
و همین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی
تا ابد در دل من می مانی ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 12:10 توسط احمد حسینی |
|
|
سفر برایم هیچ چیز به جز دلتنگی نداشت.اما زندگی به من آموخت ..... برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز ، باید قدری از آن دور شد !!! ولی آخه ما که یه بار طعم تلخ این دوری رو چشیدیم . خودت می گفتی سخت بود ، خودت می گفتی من نامردم که سراغی ازت نگرفتم ، می گفتی چه طور تونستم تو رو تنها بذارم ، حالا خودت یادت رفته ، چی شده که اون همه سختی حالا آسون شده ، نه می دونم آسون نیست ، می شناسمت . اون موقع وقتی دیدم داغونی ، وقتی دیدم با اون حال سراغ گرفتن ازت فقط همه چیز رو خراب می کنه ، تصمیم گرفتم یه مدت از هم دور بشیم ، تنهات گذاشتم. نمی دونستم تو تنهایی عوض می شی ، مطمئن بودم برمی گردی ، می دونستم طاقت نمی یاری ، دیدی که خودت برگشتی بهتر بود. درسته ، قبول دارم تو همه چیز اول بودی ، تو همه زمان ها خوب و مهربون بودی . ولی من .... نامهربونی هام ، بهونه هام ، آزار دادنام و یادم هست ، ولی باور کن دوستت دااشتم ، نمی دونستی روزی تو هم طاقتت تموم می شه . همیشه حتی اگه من مقصر بودم تو برمی گشتی و نازم و می خریدی ، هیچ وقت من تلاش نکردم . نه که نمی خواستم ، می خواستم ولی سخت بود ، می ترسیدم ، ترس از این که زمونه نخواد با من بسازه و تلاشم بی خودی باشه . اشتباه بود می دونم ، باید تلاش می کردم نتیجه رو به خدا واگذار می کردم . می خوام بیام سراغت ولی باز هم می ترسم . عزیزم دلم برات تنگ شده . دلم مدام بهونه می گیره . هوای لحظه های با تو بودن و کرده ، لحظه هایی که هر کاری می کنم از یادم نمی رن آخه خیلی دوست داشتنی بودن . باور نمی کنم تو یادت نباشه آخه تو بودی که لحظه ها رو به یادم می یاوردی . از کودکیمون چیزایی می گفتی که من اصلا نمی دونستم کی بودن تا با پرس جو به یاد می یاوردمشون. می دونم سال های سال دلت رو شکونده بودم و آزارت می دادم ولی مگه جبران نکردم . تو که کینه ای نبودی. کاش بودی و مرحم دردام می شدی . این روزا با اتفاقایی که برام افتاده ، حرفایی که از غریبه و آشنا شنیدم ، خیلی بهت نیاز دارم . آخه تو همه ی کس من بودی. آخه تو فقط بودی که حتی با شنیدن صدات آروم می شدم. دیشب به خوابم اومدی . چه زیبا و واقعی ...... چقدر ناز کنار دریا انتظارم رو می کشیدی . دریایی که برامون پر خاطره بود . کنار دریا ایستاده بودی و منتظر من بودی ولی من خانوادم بودم نمی تونستم بیام پیشت . فقط داشتم انتظارت رو نگاه می کردم و هیچ کاری نمی تونستم انجام بدم . تا خودت اومدی سراغم و نگاهت چقدر ناز بود . عزیزم بیا و دوباره به همه ثابت کن که دوستم داری . من که باورت دارم . مریم من ، زازک خودم شما بگید می شه آروم بود . زازکم تو که دیدیش تو بگو ارزش دوست داشتن نداشت . مریمی تو که می شناسیش بگو ؟ چرا همه سکوت کردن ، چرا هیچ کس به داد دل خراب من نمی رسه ، چرا هیچ کس برای دردم مرحم نیست. چرا من و باور نکرد ؟ چرا همیشه فکر کرد که من دوستش ندارم ؟؟!! چقدر سخته مجبور باشی حال خودت و دلت رو خوب نشون بدی . کاش می شد داد بزنم ...... خدای من خسته شدم .... از این بازی روزگار که هر بلایی که می خواد سرم می یاره و منم باید بپذیرم ..... چرا هیچ کس نمی فهمه که دلم براش تنگ شده ، حتی خودش !!! تک ستاره ی قلبم دلم برات تنگ شده ... دوستت دارم تا ابد ................تا بی نهایت ......... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 14:33 توسط احمد حسینی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من افشین عاشقم
|
| پیوندهای روزانه |
|
برای تو که بهترینی گد های جاوا خفن لبریز عشق جادوگر اسیا انسانهای ثروت مند آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 اسفند 1387 مرداد 1387 دی 1386 شهریور 1385 مرداد 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
عاشق اهنگ پرسپولیس زلزله |
| نویسندگان |
|
احمد حسینی افشین حسینی |
| پیوندها |
|
فقط افشین عکس های عاشقان |
|
RSS
|